تبليغاتX
بهار عاشقي
بهار عاشقي
 
قالب وبلاگ
پاییز یک هزار و سیصد و نود
ما دوباره متولد می شویم
با عشقی ماندگار
یا هر آنچه که نامش باشد...
و تو
رشد می کنی
و بزرگ می شوی
پشت حصار تنهایی من
و
من و تو
که به رویاهامان می اندیشیم
و
جاده ای بی انتها

که رو به آسمان باز می شود...


*بعد از سال ها ،يكي آمد تا رنگ تنهايي را از وجود من پاك كند و زندگي براي من آهنگ تازه اي بگيرد،ديگر شعرهايم بوي دلتنگي نخواهند داشت...

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 15:47 ] [ فخری احمدی ] [ ]

تا نگاهم عشق بازی را بلد نیست

سهم من جز قصه هایی تلخ و بد نیست


رفته ای اما دلت با این بدیها

تا هنوزم توی درس عشق رد نیست


باز ابری شد دلم از درد دوری

روز و شب ها اشکهایم را عدد نیست


تو شدی دریا دلم شد قایقی باز

با تو این دل در هراس از جزر و مد نیست


قاب خالی روی دیواری شدم من

گر که بر گردی به پیشم راه سد نیست


[ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ] [ 22:34 ] [ فخری احمدی ] [ ]

فنا

نگاهت با نگاهی آشنا شد

که بیگانه تر ز غم با قلب ما شد

غریبانه گذشتی از کنارم

چه ساده عشق دیروزی فنا شد


همراز

بهانه از تو دارد این دلم باز

که می گرید دلم با نغمه ی ساز

بیا تا غصه ها پایان پذیرد

بیا ای هم نفس با من و همراز


نامه

یه نامه از دیاری بی محبت

فرستنده اسیری توی غربت

نشانی کوچه ی گلهای مریم

برای یار من در آن ولایت


درد

پیامت را شنیدم،گریه کردم

و زخمی شد به یادت قلب سردم

برایت می نویسم از جدایی

ببین من یک اسیری توی دردم


خاطره

تو آن خاطره ی مونده به یادی

تو بارانی که می باری به شادی

تو برگی توی قلب گل نشستی

تو دریایی که دل به غم ندادی



[ چهارشنبه چهارم خرداد 1390 ] [ 21:8 ] [ فخری احمدی ] [ ]
می روی

آرام آرام...

دور می شوی

و خاطره ای می شوی

گنگ و مبهم...

دلی

که روزی جای تو بود

حالا گورستانی شده

از آرزوهایی که مردند...

آرام آرام می روی

و چه اعتراف تلخی است

که جدایی بس دردناک است

وقتی باران اشک

هر لحظه

پنجره ی دلم را می شوید

چگونه از فردا و روشنی

و از سپیده حرف بزنم؟

سکوت می کنم

تا آخرین تکه های آرزوهایم

بی صدا

به خاک سپرده شوند

و من می مانم

و

گورستانی به نام دلم...


[ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 21:51 ] [ فخری احمدی ] [ ]

بهار که می آید

روز تولد تو را

با خودش به ارمغان می آورد

و یاد تو در خاطرم زنده می شود

یاد آن روزهایی

که دست در دست هم

می رفتیم تا سبزی درخت و خنکای باد بهاری

و طپش قلبهایمان

خبر از فرداهای زیبا می داد

تو می گفتی که دستم را رها نمی کنی

و من به آرزوهایمان

فکر می کردم...

با هم چه طلوع ها که ندیدیم

و چه غروب ها

که از سر دلتنگی گریه نکردیم

ولی صد حیف که غافل بودیم

از بازی روزگار 

و بیداد زمانه

حالا تو رفته ای و

من مانده ام

و دلی که تا همیشه

چشم به راه می ماند...



[ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ 1:43 ] [ فخری احمدی ] [ ]
تا قلب مرا نشانه کردی

در باغ دلم جوانه کردی


تو ریشه زدی به عمق جانم

در قلب شکسته خانه کردی


من خسته تر از نسیم و دریا

هر حرف مرا ترانه کردی


غم رفت ز کلبه ی نگاهم

تا در دل من تو لانه کردی


دنیای پر از دروغ و نفرت

هر لحظه تو عاشقانه کردی


یک روز ولی تو پر کشیدی

تقدیر مرا بهانه کردی


[ شنبه بیست و پنجم دی 1389 ] [ 0:36 ] [ فخری احمدی ] [ ]
بانوی دریا

شکسته زورق دل روی دریا

نگاهم گم شده آن سوی دریا

غروبی تلخ و غمگین،پر ز گریه

یه یاد آن پری بانوی دریا


عشق شیشه ای

ندانستم که عشقت شیشه ای بود

امید ما گل بی ریشه ای بود

شکستم زیر باران شبانه

جدایی مثل برق تیشه ای بود


افسوس

دلم شد تا سحر بی تاب،افسوس

نیامد یار من در خواب ،افسوس

به یادت من ستاره می شمارم

جدا گشته ز من مهتاب،افسوس


پاییز

همه دنیای من به خانه برگرد

ببین گشتم اسیر گریه از درد

ندیدی غنچه های باغ قلبم

چه بی تابند در پاییز دلسرد


زمینی

نشد تا با تو بودن را ببینم

تو شاه روزگاری،من همینم

تو می رسی به قله های ایمان

ولی من تا همیشه رو زمینم


راز

و روزی از کنارم می روی باز

و در دلهای ما می ماند این راز

جدا گشتن چرا شد قسمت ما

چرا غم بود سهم ما ز آغاز؟




[ شنبه سی ام مرداد 1389 ] [ 21:7 ] [ فخری احمدی ] [ ]
1)خورشید دلگیر می شود

پروانه خوشحال

ابر های بارانی


2)ماه بر زمین می افتد

چشمه نور می نوشد

چراغی در آب


3)حجم نگاهم را پر کرده

قطره های آب

باران بهاری


4)خش خش برگهای زرد

پرنده می لرزد

باد سرد پاییزی


5)تو دور می شوی

من منتظر می مانم

پله ی برقی


(اولین تجربه های من در زمینه ی هایکو)







[ شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 ] [ 23:43 ] [ فخری احمدی ] [ ]
پسرک

تمام زمستان

نگاهش به بیرون پنجره بود

به دختری که انگار سردش نبود

و فقط با یک روسری و شال گردن

تمام زمستان را سر کرده بود

***

-چرا پسرک تمام زمستان

به من زل زده؟

کاش می توانستم حرکت کنم

حرف بزنم...

***

-چه دخترک نجیبی

سرش را هم برنمی گرداند

به غریبه ها نگاه هم نمی کند

بهار که بیاید

حرف دلم را می گویم...

***

جیک جیک

بهار آمد

زمین بیدار شد

پسرک سرشار از عشق بود

اما دخترک احساس گرما می کرد...

***

-عشق من

سرمای زمستان را به امید تو تحمل کردم

تا روزی دستانت رو بگیرم

-من که جز قلب یخی

چیزی ندارم به تو بدم؟

***

پسرک دست او را گرفت

اما

چیک چیک

دخترک آب شد و آب شد

و در دستان پسرک

جز قلبی یخی

چیزی نماند...




[ چهارشنبه چهارم فروردین 1389 ] [ 13:18 ] [ فخری احمدی ] [ ]
زمستان است

هوا بس سرد و سوزان است

درخت کاج خانه مان

نورباران است

غصه ها رفته

و شادی در دلهایمان میهمان است

زمستان است

مادرم شادان وخندان است

عشق در قلب من غمگین نمایان است

زمستان است

هوا برفی و بوران است

در قلب من و تو اما بهاران است...



[ دوشنبه بیست و یکم دی 1388 ] [ 9:3 ] [ فخری احمدی ] [ ]
يلدا
دختر  سرما و
زمستان
و بانوي کوههای پر برف بلند
لبانش به سرخي انار
و لباسش به سپيدي مريم
يلدا
عروس هزارجادوي زمين
دلش به گرمي آفتاب
و نگاهش به دوردست هاي بهار نيامده
يلدا دختر سرما و زمستان

که در پاييز متولد شده است...


[ دوشنبه سی ام آذر 1388 ] [ 21:51 ] [ فخری احمدی ] [ ]
سرد مثل یخ

لبخند آخر تو

که نشان از عشق ما داشت

گرم مثل خورشید

چشمان تو که

مثل دل من آتش گرفته بود

سپید مثل گل مریم

تن پوش تو

که همرنگ مرگ آرزوهایم بود

سیاه و تاریک

جاده ی رفتن تو

که رنگ روزهای بی تو ماندن بود...


[ جمعه پانزدهم آبان 1388 ] [ 20:41 ] [ فخری احمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من فخری احمدی هستم از" کاکی "یکی از شهرهای استان بوشهر و شاغل در منطقه ی پارس جنوبی_عسلویه
به ادبیات و شعر علاقمندم و گهگاهی در خلوت تنهایی ام کلماتی را بر تن کاغذ جاری می کنم...
شما را به خواندن دلنوشته هایم دعوت می کنم...

لینک دوستان
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک