تبليغاتX
خاطره ها نمی میرند


خاطره ها نمی میرند

سرد مثل یخ

لبخند آخر تو

که نشان از عشق ما داشت

گرم مثل خورشید

چشمان تو که

مثل دل من آتش گرفته بود

سپید مثل گل مریم

تن پوش تو

که همرنگ مرگ آرزوهایم بود

سیاه و تاریک

جاده ی رفتن تو

که رنگ روزهای بی تو ماندن بود...


نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:41 توسط فخری احمدی| |



بوی بارون و سبزه

و نسیم خنک پاییزی

و پنجره ای که رو به باغچه باز می شود

من خوابیده ام

اما خواب نیستم

راستی پرنده ها 

به کجا می روند

وقتی اینجا دل من برای تو تنگ می شود

وقتی کسی نیست

تا برایم لا لا لالایی بخواند

دوباره نبرد برگ و باد

راستی دیروز شاخه ای

از درخت حیاط افتاد....

قاصدکی پرپر شد

و آرزوهای من همه بر  باد رفتند...

هیچ می دانی آسمان هم

روی آبی اش را دیگر به من

نشان نمی دهد؟

یکی میگفت غنچه ها هم

در پاییز گم می شوند

تو میگی راست میگفت؟

من که باور ندارم

آخر غنچه ی عشق تو

هنوز زنده است...

باید بخوابم

سردم هست

تنهایم

توی اتاقم

باد

باد می وزد...





نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:58 توسط فخری احمدی| |


می شکنی...

می زنی از ساقه

برگ های محبتم را

اما ریشه ها می مانند

خاطره ها نمی میرند

ببین

جوانه های علاقه

دوباره سر باز کرده اند

و آشیانه ی پرنده ی روی درخت

پر از جوجه های پر شوری است

که فرداها

نغمه ی دوست داشتن را

زیر گوش من و تو

فریاد می زنند...


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:25 توسط فخری احمدی| |

(۱)

بی هدف

بی مقصد،بی پناه

خسته از همه دنیا

بار سنگین خاطرات تو را

بر دوش می کشم

پاهایم نای رفتن ندارند

و ترانه هایم در گلو می میرند...

جاده ی تنهایی بی انتهاست

نه عابری، نه ردپایی

مجال ماندن نیست

باید بروم

شاید سپیده ی فردا

به قله ی امید برسم...

(۲)

ستاره می شوی

آسمانت می شوم

چشمک می زنی

و به من می خندی

کاش می دانستی

 تنم چقدر برای دیدنت

روزها

زیر گام های خورشید می سوزد...

(۳)

مثل گل می مانی

در خاطرم

رشد می کنی و پا می گیری

و بزرگ می شوی

اما کاش میدانستی

تاوان بزرگ شدن جدایی است...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 21:11 توسط فخری احمدی| |

باز می بارد ز دیده اشک ماتم

تا فرو شوید ز رویم غصه،یک دم

 

در فراقت روزها رنگی دگر شد

باغ هم خشکیده شد در ذهن شبنم

 

ماه تابان از کنار آسمان رفت

تا که غمگین شد از این شبهای پرغم

 

قلب شب بوها گرفنه از جدایی

برگ گل شد زرد در پاییز مبهم

 

هر پرنده از کنارم پر گرفته

رنگ تنهایی رفیقم گشته کم کم

 

می نشینم در همان راه قدیمی

تا بیایی غنچه ی زیبای مریم

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:15 توسط فخری احمدی| |

(1)

سپیدپوش می آیی

از دیار روشنی و آفتاب

و گلهایی که بوی خوش زندگی دارند....

دستانت پر از نور

و چشمانت

که به دوردست های امید

می نگرند...

(2)

من

همه دلتنگی هایم را

پشت نگاهم پنهان می کنم

اما

با گونه های خیسم

چه کنم؟

(3)

تا بیایی

گلهای باغچه مان هم

دیگر بزرگ شده اند

و پرنده کوچک خانه مان

دیگر تنها نیست

تا بیایی

درخت کنج حیاط

هم بزرگ شده و شکوفه داده است

تا بیایی

من همه ی دلتنگی هایم را

به دست باد می سپارم...



نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:2 توسط فخری احمدی| |

دوباره سال نو
دوباره سفره هفت سین
و
ماهی قرمز تنگ بلور
که انگار همیشه تنهاست...
و پدر که قرآن می خواند...

و اسکناس های تا نخورده

که دست به دست می چرخند...

سال کهنه می رود

ولی خاطره ها کهنه نمی شوند...

نمی میرند...

و دوباره پای سفره هفت سین

دعا می کنیم

برای خودمان

و کسانی که ندیدیمشان

ولی انگار آشناتر از هر آشنا  هستند...

و هفت سین ما

سین اولش:

سلام
سین دوم:
 سلامتی
و...
سین هفتم:
سال نو مبارک!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 14:25 توسط فخری احمدی| |

درنگاهت یک سبد گل خانه دارد

درکلامت سادگی کاشانه دارد


چون گلی در باغ بی پاییز قلبم

پاک و زیبا ،بی ریا همرنگ مریم


عاشقی با اسم تو معنا گرفته

در دلم صد حرف زیبا جا گرفته


با صداقت عشق را تفسیر کردی

زندگی را ساده تو تعبیر کردی


لحظه هایم بوی تن پوش تو دارد

دل همیشه میل آغوش تو دارد


ای صمیمی تر ز آوای بهاران

پاک باشی تا همیشه مثل باران


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:55 توسط فخری احمدی| |

 

راه عشق

شبی رها ز هر چه زشت و بد شدیم

چه عاشقانه از سراب رد شدیم

 

چه سال ها اسیر دست دیو زشت

که هر زمان غریق جزر و مد شدیم

 

کسی رسید از دیار روشنی

همه برای حفظ دین چو سد شدیم

 

چو شعله سر زدیم از پس نقاب

ز اتحادمان یکی نه صد شدیم

 

شدیم یکصدا که ظلم رفتنیست

و عاقبت رها ز هر چه دد شدیم

 

درخت انقلاب ما جوانه زد

چه ساده راه عشق را بلد شدیم

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:52 توسط فخری احمدی| |



در این شب تار ماه من باش

با عشق ،چراغ راه من باش


تو سبزتر از تن درختی

هر لحظه تو سرپناه من باش


گل می شکفد به باغ چشمت

چون خاطره در نگاه من باش


من همسفر ترانه هایت

یار دل بی گناه من باش


دل مات نگاه پر ز شورت

غمخوار دلم و شاه من باش


پژمرده شده همه وجودم

در غصه تو تکیه گاه من باش


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 8:16 توسط فخری احمدی| |

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:44 توسط فخری احمدی| |

شاید

       مردن

حدیث رویشی برای دیگری،

                                     باشد

بخشی از شعر زنده یاد آل یوسف از کتاب «وقتی دستم به خورشید نمی‌رسد»

 

 امروز صبح خبر ناگواری به گوشم رسید که مرا سخت متاثر کرد.دوست عزیزمان حمید آل یوسف شاعر و روزنامه نگار خوب و هم استانی مان ناباورانه پر کشید و رفت...

خبر به نقل از سایت آتی بان:

"حمید آل یوسف" شاعر و روزنامه نگار خوزستانی الاصل ساکن استان بوشهر ، در حالی که از محل کار خود – هفته نامه بیرمی- به خانه‌اش بر می‌گشت با برخورد به یک دستگاه ماشین سنگین دچار سانحه شد.

زنده یاد آل یوسف در27 مهرماه 1355 در خرمشهر متولد شد. سال های بعد را در خورموج استان بوشهر سپری کرد و هنگام ازدواج به شهرستان تنگستان کوچ کرد. او مدتی مدیریت انجمن شعر و ادب فرهنگ و ارشاد اسلامی تنگستان را عهده دار بود. وی در سال 1381 نخستین مجموعه شعرش را تحت عنوان "وقتی دستم به خورشید نمی رسد" را به چاپ سپرد.  از وی  در دومین همایش تجلیل از جوانان برتر شهر اهرم تنگستان به عنوان جوان برتر ادبی تجلیل به عمل آمد. آل یوسف علاوه بر چند دهه شاعرانگی، به تازه گی مسئولیت هیات تحریریه و سرویس ادبی بیرمی را نیز پذیرفته بود.

دوستان می توانند برای آشنایی بیشتر از پایگاه اینترنتی شاعر دیدن نمایند:

http://faryad1355.blogfa.com/ 


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:23 توسط فخری احمدی| |

می رسی از سرزمین بی نشانی

هدیه داری تو برایم زندگانی

 

یک بغل گلهای وحشی در کلامت

بی هراس از ناله ی باد خزانی

 

بوی باران می دهد تن پوش سبزت

تو همیشه پاک و خوبی،مهربانی

 

حضورت قصه ای شد پرترانه

مثل دریاهای آبی بی کرانی

 

گفته هایت بی ریا همرنگ شبنم

در دلم صد عشق زیبا می نشانی

 

در دلم روییده غنچه های شادی

غنچه های سرخ وآبی ،ارغوانی

 

مثل نوری توی شبهایم و تا صبح

قلب خسته را به هر جا می کشانی

 

در کنارت لحظه هایم پر ز شور است

غرق رویا می شوم با من بمانی

 

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 17:42 توسط فخری احمدی| |

باتو قلبم پر شده از لحظه های شاد و زیبا ،بی بهانه

سهم من شد از نگاهت توی شبها قصه هایی پرترانه

 

با کلامت زنده کردی روزهایی از بهار بی خزانم

می نویسم توی قلبم از حضورت با صدایی شاعرانه

 

می نشینم در کنارت تا بگویی دردهایت از جدایی

دست سردت می فشارم توی دستم،توی سرمای شبانه

 

تا سحر پیشم بمان،عاشقترم کن مثل بودن زیر باران

بی تو اما می شود دریای عشقم توی طوفان، بی کرانه

 

می کند پرواز با تو،قلب خسته از غمم تا اوج بودن

می رود آرام و شادان تا به مرز آرزویی جاودانه

 

از تو می ماند همیشه خاطراتت توی قلبم یادگاری

خاطرات با تو بودن،با تو رفتن در هوایی عاشقانه




نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 20:39 توسط فخری احمدی| |

آرزویم در قفس پرواز بود
یاد تو با قلب من دمساز بود

عادتم تنها نشستن در قفس
پر زدن اما برایم راز بود

همصدایم در سکوت سرد شب
ناله ی شبگیر و تلخ ساز بود

با تو بودن فصل سبز زندگی
در دلم درهای شادی باز بود

عاشقی آمد سراغم یک نفس
تا نگاهم با تو هم آواز بود

قسمتم از تو دلی پر غصه شد
سهم قلبم ،گریه از آغاز بود




نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 22:32 توسط فخری احمدی| |

تا خزان آمد به مهمانی باغ
باغ قلبم شد پر از اسم کلاغ

باز گم شد آرزوها توی باد
ماند در شب بی تو راهی بی چراغ

هر گلی خشکید در دست خزان
توی هر چشمه فتاده عکس زاغ

میل رفتن باز دارد قلب من
میل رفتن از کویر سخت و داغ

می روم در جستجویت تا افق
تا شود با تو بهاری قلب باغ

کس نشد همراه من در این سفر
غم گرفته باز از قلبم سراغ




نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:22 توسط فخری احمدی| |

می شوم با سادگی ها همسفر
می رسم به دشت رویا تا سحر

از برای گم شدن در قصه ها
می روم تا جاده های پر خطر

کوله باری از شقایق روی دوش
می کنم از هر دیاری من گذر

می دهم هر عاشقی را شاخه گل
تا که از گل پر شود هر بوم وبر

راستی عاشق شدن هم ،شد گناه
می دهم هر عابری را این خبر

رازقی خشکید در دستان باغ
از محبت هم نمانده یک اثر

یکدلی پژمرد در دلهای ما
دوستی ها جملگی شد بی ثمر

روی لبها صد ترانه داشتیم
روزگار عاشقی آمد به سر

می روم از این دیار بی صفا
می روم من تا به دنیایی دگر



نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:51 توسط فخری احمدی| |


Design By : Night Skin